یادم هست ،سالها پیش (سالهای اول لیسانس) ،سالهایی که این روزها از آنها با نام سالهای جوانی یاد می کنم.دری به تخته خورد و دست بر قضا یک بورس عجیب و غریبی برای من جور شد یا داشت جور می شد که من بروم کیف و آنجا علوم ارتباطات بخوانم. آن سالها از امروزم خیلی جوانتر و قوی تر بودم وبرای شروع هر کاری انرژی داشتم.آن سالها می توانستم بروم روسیه( یا هر جای دیگری ،برای هر کاری توان داشتم )،یک سالی زبان بخوانم و بعد درس را شروع کنم. از واحدهایی که اینجا گذرانده بودم ،یک چند تایی را قبول می کردندو بقیه را باید از نو می گذراندم. به هرجهت تازه شروع کرده بودم به زندگی و فکر می کردم برای همه چیز وقت دارم. داشتم یواش یواش برای رفتن آماده می شدم.
آهنگ های موردعلاقه ام را ریختم روی سی دی . از کتابهایی که دوست داشتم قطع جیبی شان را تهیه کردم . رفتم چند تا موزه دیدم. رفتم اصفهان توی خیابان نوبهار روبروی دبیرستان الزهرا یک ساعت قدم زدم. از کسانی که دوست داشتم و از جاهایی که می خواستم خاطره شان با من بماند عکس گرفتم. با چند تا از استادها خداحافظی کردم و هزار تا کار نوستالژی بازی دیگر مثل این ، انجام دادم . ولی هنوز اصل ماجرا باقی مانده بود وباید قضیه را با خانواده در میان می گذاشتم. قبل از اینکه من بخواهم موضوع را به شیوه ای مسالمت آمیز مطرح کنم ،مادرم گذرنامه را توی کیفم دید و....
.چشمتان روز بد نبیند که چه کرد و چه ها شد .
بگذریم از این قصه دراز. من هرگز به کیف نرفتم و آنجا ارتباطات نخواندم. به غیر از حسرت آن سفرکه می توانست زندگی ام را عوض کند،یک واژه دیگر هم برای همیشه با من ماند. یک واژه مادرم که آن روز تودادو فریاد ها و گریه زاری هایش گفت و هیچ وقت از یادم نرفت :فراق
نمی خواست فراق بکشد . نمی خواست فراق فرزندش را بکشد. نگفت دوری ،نگفت جدایی ؛نگفت تنهایی یا غربت گفت ،فراق
این واژه آن زمان برایم هیچ معنی ای نداشت. دوری را می فهمیدم و تنهایی را ولی واژه فراق چیزی را تداعی نمی کرد . معنی این واژه را خیلی بعد فهیمدم . مدتها بعد از رفتن تو.
بعد از آن رفتن بود که دیدم دور از کسانی که رنگ زندگی ام بودند،دور از کسانی که آواز گلویم بودند ،دور از کسانی که قوت بازویم و طراوت ذهنم بودند ،فراق می کشم . فراق را تجربه می کنم در فراق به سر می برم . هر روز دور ا زتو در فراق می گذرد.روزها بی تو حسرتی از گذرزمان هستند. روزها بی ما ،بدون اینکه من وتو که اینقدر ما بودیم ،بتوانیم باز ما باشیم در فراق می گذرند.
دور از تو که دیگر نیستی که در پایان یک روز خسته کننده مرا به یک لیوان چایی مهمان کنی یاتوی یک صبح آفتابی برایم چند بیت از مولانا بخوانی یا به یک قدم زدن جانکاه در میدان ولیعصر مهمانم کنی یا هیچ کدام از اینها ،فقط با صدایت که زنگ خنده داشت ،کلمات را در هوا به پرواز درآوری که:خوب امروز چطوری ؟
عمرم در فراق می گذرد.
دور از تو عمرم در فراق می گذرد.
خیابانها ی این شهر از تو تهی اند
.به خدا خیابانها تهی ،تهی اند.
تا مدتها بعد از مرگ لیلا توی دانشکده می دیدم اش. بود.مرده بود ولی نرفته بود .می آمد دانشکده ،البته مثل همیشه به جز چندکلمه بیشتر باهم حرف نمی زدیم . اما تا مدتها می دیدمش . دیر به دیر می آمد اما می آمد . دوری بود اما فراق نبود.جدایی بود شاید اما فراق نبود . بعد از رفتن تو دیگر نبودی.نمرده بودی ولی نبودی .رفته بودی ، من هم رفتم تا اینهمه ندیدن را این همه نبودن را نبینم.
حالااز آن سالها خیلی گذشته و حسابی پیر شده ام .هزار سال زندگی کرده ام ،هزار سال خاطره دارم وکلی چیز یاد گرفته ام. اما هیچ کدام از چیزهایی که یاد گرفتم به تلخی این کلمه که خيلی باتاخبر ياد گرفتمُ نبود : فراق
نظرات ()نه دل گرفته که اينک گرفته نفس
نه برق چشم که از ديده می جهد آذر
نظرات ()