از بادها تا سبزها

نوشتن همین و تمام

بر زمين راه می روم
نویسنده : هلیا - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٤
 

برزمین راه می روم

اما زمین را نمی بینم

آب می نوشم

اما مزه آب را حس نمی کنم

حرف می زنم امامعنی واژه ها نمی دانم

مراچه می شود؟

دیوان روانم را دزدیده اند

وتنها جسمی به جا گذاشته اند؟

جسمی که راه می رود

آب می نوشد

حرف می زند

اما چیزی حس نمی کند؟

ساعت جند است ؟

من عقربه ها ساعت را ن یبینم

اما نمی دانم چه وقت از روز یا شب است

زمستان است یا تابستان؟

تعطیلات شروع شده است

 یا موقع کار است ؟

انگشتان من روی صفحه کلید چه می نویسند؟

لبانم برای گفتن کدام سخن می جنبد؟

گویی دیوان روانم را دزدیده اند.

من دختری که راه رفته ،آب نوشیده و سخن گفته را باز نمی شناسم.

شاید رویا می بینیم!

شاید مرده ام و هنوز باورم نشده است ؟

چرا جای پیا هیچ خاطره ای در روحم نمی ماند؟

نکند سیماب شدهام؟

لغزان و هردم قروپاشنده

فلزی که شکل نمی گیرد و استوار نمی شود!

 


 
comment نظرات ()
 
عصرجمعه
نویسنده : هلیا - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳۸٤
 

عصریک روز جمعه است.در خانه تنها هستم.تقریبا همیشه تنها هستم.من هستم ویک خانه نه چندان بزرگ که به زحمت پرش کرده ایم.من تنها هستم. پشت میزام نشسته ام کتاب می خوانم.  خسته که می شوم برا ی تنوع بلند می شوم  کتابهایم را روی تخت پهن می کنم وآنجا می خوانم. این روزها همه اش دارم یا تحلیل گفتمان می خوانم یا نظریه فمینسیتی .نه اینکه بخواهم به دانش  پنهان در پس کتابها دست پیدا کنم.نه به دلایل دیگری می خوانم.مثل یکجور وظیفه،یکجور مراسم مذهبی می خوانم.خوب دیگر مثل سالهای اول دانشگاه نیست که کتابها را برای جواب ,جواب سوالات زندگی بخوانم. حالا دیگرکتاب می خوانم چون بایدبدانم درحوزه تخصصی من چه می گذرد.به ندرت دیگر  کتابی به جز شعر سرحالم می آورد.بیشتر وقتها که خسته می شوم،خسته نه بهتراست بگویم کسل می شوم.می نشینم پای ردف 6تایی کتابهایم وچند ساعت متوالی شعرمی خوانم. بیشتر کتابهای شعرم ،اشعار نوهستند. باید این دفعه که رفتم خانه دیوان شمس  را با خودم بیاورم.عجب تازه می کند روح را.

به جز شمس ومولانا فقط یک نفر دیگر را می شناسم که مرااینگونه  سر حال می آورد. نیچه!

این آدم انگار دررگهایش به جای خون شراب دارد.و کتابهایش نه ا زجنس واژه که از آتش اند.کتاب« اینک انسان» را می خواندم فقط توصیفاتش از یک قدم زدن ساده در یک بعد ا ز ظهر بعد ازباران,حس  کشف یک سرزمین  ناشناخته را درآدم تازه می کند .اما من نمی توانم همیشه نیچه بخوانم. گفتم که بایدتحلیل گفتمان و یا نظریه فمینسیتی بخوانم.که روحم را تازه نمی کند. و مرا سر شوق نمی آورد.بی دلیل دلتنگ می شوم.توی خانه  می مانم که کار کنم .اما کار نمی کنم دلتنگ می شوم. توی خانه نه چندان بزرگم قدم می زنم و فکر  می کنم.به این دلتنگی ها وکسالت ها فکر می کنم.می دانم که مخصوص جمعه ها نیستند.همیشه هستند. فقط روزهای دیگر  هفته فرصت بیشتری دارم  تا از این حس فرار کنم.جمعه  مجبورم بیبنمشان وتایید کنم که هستند. تایید کنم که دراین به قول تو دایره تنهایی و یا به قول خودم خلاءدرگیرم.نمی دانم  تو می گویی میراث فردیت است. می گویی این بهایی است که برای فردیت بایدپرداخت نمی دانم این بها برای چیست و تا کی باید پرداخت. نمی دانم بایدچه می کردیم که به اینجا نرسیم. و یا بایدچه کنیم که از این دایره ,دایره تنهایی فرار کنیم.نمی دانم .واقعا نمی دانم.

از سکوت و خلوت خانه می ترسم.از اینکه هیچ صدایی به گوش نمی رسد به جز تق تق ملایم کلیدهای  صفحه کلید. از اینکه خانه ام هیچ عطر وبویی ندارد. از اینکه خانه ام را گرمای یک فنجان چایی نمی پوشاند.

عصر جمعه است ولی من نمی خواهم اتاق را به غرابت تنهایی تسلیم کنم. شایدبایدبلند شوم ،زیر کتری را روشن کنم. خودم را به یک لیوان چایی و چند هایکو مهمان کنم.

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هلیا - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٤
 

براي کسي که رفت و حتم دارم که من ، بالکن کوچکمان رو به ماه و سيگارهاي به سق نکشيده، دل تنگش مي شويم.

فرخنده بهم گفت :وقتي کسي مي رود، تازه مي فهمي چقدر دوستش داشته اي ، آري ، و اين جنس دوست داشتن را دوست دارم ،حتي شايد دوست داشتن نيست، فقط يک جوري است که رفتن و حتي نديدن تمامش نمي کند، از جنسي است که مدتهاست گونه هاي ديگرش مرا از آن محرومم کرده اند يا تقليلش داده اند به چند انسان، انگشت شمار، نياز تويش هست.

نياز تويش هست،  نه اينکه نباشد ، نياز به حرف زدن و گاه با هم بودن ....

ديشب دلم خيلي گرفته بود، از اينکه ميان اين همه در ، ميان اين همه در سبز بد رنگ، هيچ کسي نيست ديگر که آشناي من باشد و ديگر نبايد انتظار زن درشت انداي را بکشم تا در آستانه در سبز رنگم ظاهر شود و مرا به خواندن چيزي ، حرف زدن درباره چيزي و يا يک ليوان چاي ، يک سيگار يا چه مي دانم يک بيت شعر دعوت کند، هرچند هايکويي باشد، کوتاه ، موجز که کلمه ها را هم از خود دريغ مي کند!

نه مي خواهم احساسي بازي درآورم و نه، به دنبال اينم که ماجرا را نوستالژيک کنم، فقط مي خواهم بگويم هنوز زنده ام به اعتبار دلتنگي هايم و هستم به باور دوستاني که هستند ، هرچند دور بشوند.


 
comment نظرات ()